مناجاتی با یکتای من

ستایش سزاوار توست ای آنکه مرا در پناه خود آرامش دادی
و دلم را به صداقتت جلا بخشیدی.تو را دوست می دارم
نه به حرمت خدا بودنت که نسل به نسل به من آموخته اند ،
بلکه به حرمت آنکه به وجود مهربان و ذات مقدست پی برده ام.
تو همانی که زندگیم را صفا دادی ،توکل و صبوری و
اعتماد به نفس را پیشه ی من کردی ، رفیقی صمیمی و
پاک و همیشگی را برایم برگزیدی ،و به آشیانه ام ثمر بخشیدی ،
آری تو همانی که بارها تیر دشمنانم را به سنگ نا امیدی کوبیدی
و مرا آماده ی پرواز کردی. ای که نامت روح سرگشته و بی قرار
مرا التیام می بخشد و یادت فضای خانه ام را گرم و آرام می کند
من همان بنده ی روسیاه و شرمنده ام ، با شرمساری به
درگاهت آمده ام و خاضعانه میخواهم از تو ، ای که لحظه لحظه
زندگیم سرشار از لطف و کرم بی پایان توست مرا به خود وامگذار،
دستم را مثل همیشه و برای همیشه بگیرقبل از آنکه دشمنان
و شیاطین دور و برم بالهای پروازم را زخمی کنند.ای معبود من
به من توانایی ده تا تو را بیشتر بخوانم، تاریکی کلبه ی دنیوی ام
را با نور ازلی تو منور کنم ای آنکه نفس کشیدنم به دست توست
دوستت می دارم دوستت می دارم .
( تقدیم به خودم او که این مطلب را عاشقانه نوشت)
(سیده محبوبه موسوی قوام آباد)
تیرهای بی کمان
(سيلاب)
دنيا کلبه ی حقيری است در گذر گاه رودخانه ی غران مرگ
و زندگی لاشه ی بد بويی است که از غرش اين رود ترسناک
بر بام کلبه افتاده است.
کلبه ها را رنگين نکنيم سيلاب در راه است!!!
---------------------------------------------------------------
(دل شکسته گان)
نگاه مظلومانه و بی ريای دل شکسته گان آزارم می دهد
صداقت چشمان مهربان آنها بغض سرد نامرديهای زمانه را
در گلويم پاره ميکند.
-----------------------------------------------------------------
(فقر)
پروردگارا اين فقر چه واژه ی عجيبی است که از همه
چيز دشوارتر است و چه مفهوم برنده ايست که ذهن و زبانم
از وصف آن عاجز!!!
چه سخت است هجای فقر! همان کلمه ای که
تحليلش زمين و زمان را به لرزه در می آورد.
---------------------------------------------------
(انزوای شب بوها)
اين روزها آوازه ی زمين خيانت و تبعيض است!!!
هيهات،که سکوت وانزوای شب بوها جانم را می آزارد
و نفسم را بريده است.
(سیده محبوبه موسوی قوام آباد)
براي وطنم

سعي داشتم وبلاگم صرفا وبلاگي فرهنگي باشدوبه مسائل سياسي نپردازم، اما به دلايلي تصميم گرفتم اين مهم راناديده بگيرم وتحليلي در مورد دلايل وقوع وقايع اخيربنويسم. شايد در اين بهبوههاي که هرکس به فکر منافع حزب وگروه خود است بتوانم مطلبي براي وطنم، ايران عزيزم بنويسم وبعنوان فرزند کوچکش وظيفهي حراست وحفاظت از منافع مليم را بانوشتههايم به عهده بگيرم.
در واقع بسياري از مردم وحتي سياسيون مسائل ومشکلات کنوني جامعه را متعلق به دولت نهم وعملکردهاي آن مي دانند واين دقيقا اشتباهي است که دانسته ويا ندانسته به آن دامن مي زنند وبا تمسک به آن امنيت رواني جامعه را مخدوش مي کنند. براي بررسي مسائل اخير مي بايست به 30 سال قبل بازگشت هنگامي که انقلاب پيروز شد وتوانستيم حکومتي مردمي برپايهي باورهاي ملي ومذهبيمان برپاکنيم دشمنان براي ناکام گذاشتن آن اقدامات مختلفي انجام دادند که ازجمله آنها جنگ بود.
در طول هشت سال دفاع مقدس، سياست دولتهاي وقت افزايش جمعيت بود، چراکه کشور به نيروي جوان براي دفاع وسازندگي احتياج داشت. به همين خاطر بود که هرکس فرزند بيشتري داشت از امکانات بيشتري برخوردار مي شد(کوپن) وخانوادهها نيز به همين خاطر بحث کنترل جمعيت را رعايت نکردند و طي کمتر از يک دهه جمعيت ايران نزديک به دوبرابر شد.
اين جمعيت عظيم؛که مي توانست کشور را دگرگون کند ورشد وتوسعه کشور را باشدت بيشتري به جلو ببرد، رشد کرد وبا رسيدن به سن ورود به مدرسه با کمبودکلاسهاي درس مواجهه شديم در ساير مقاطع نيز به همين منوال گذشت تا که اين نسل به دانشگاه رسيد واين مصادف شده بود با دولت اصلاحات وبه همين دليل بود که عقلاي اصلاحطلب با سردادن شعارهايي مانند آزادي و... که از نيازهاي روحي وشرايط سني اين نسل بود توانستند در انتخابات متوالي پيروزي را ازآن خودکنند.
پس از هشت سال سردادن شعارهاي سياسي که اين نسل مي پسنديد کم کم آنها از دانشگاه فارغ التحصيل مي شدند و به بازار کار رسيده بودند وبه همين دليل بود که محمود احمدينژاد با انتخاب شعار عدالت وکار توانست راي حداکثري را در ميان چهرههاي شناخته شدهاي که داراي قدرت وثروت بودند ازآن خودکند.
اما اين همهي مطلب نبود در طول 30 سال گذشته اتفاقي ناميمون افتاده بود وآن هم ايجادشکافي بود که در طبقات مختلف جامعه درزمان پهلوي آغاز وبعد از انقلاب نيز بدليل مشکلات کشور(جنگ و...) ازآن تاحدودي غافل شده بودند. اين طبقات پايين جامعه بودند که در زير چرخهاي توسعه در دولت سازندگي جاماندند ودر دولت اصلاحات ناديده گرفته شدند وآنها تمام توان ووقت خود را صرف شهرها کرده بوند واز روستاها وشهرستانها غافل شده بودند به همين دليل است که با فاصلهاي بسيار کوتاه از اصفهان که مشهور به نصف جهان است به شهرستانهايي مي رسيد که وضعيتهاي بسيار ناراحت کنندهاي دارد ويا استان فارس ومقايسه شيراز ونورآباد ممسني، تهران و.... واين سياست اشتباه توجه بيش از حد به اقشار متوسط به بالاي جامعه بود که اين شکاف را افزايش داده بود.
اما اين روند در دولت محمود احمدينژاد تغيير کرد و با شدت بسيار به اقشار کم درآمد وفقير جامعه توجه نمود وبا سفرهاي استاني وحضور در روستاهاي دور افتاده بلوچستان وکردستان و... توانست اندکي اين وضعيت را بهبود ببخشدهرچند که ايشان نيز داراي اشتباهاتي بود مانند غافل شدن از طيف اول که نيازهاي آنها را کمتر مورد توجه قرار مي داد وموجب نارضايتي آنها مي شد که اکنون ديگر بخش عظيمي ازقدرت وثروت را در اخيار داشتندوهمين نيز موجب برخي تعارضات درصحنه سياسي کشور مي شد.
باتوجه به اين مطالب اکنون بايد به اين مساله پرداخت که چرا کشور دچار برخي ناآرامي ها شده است؟
درواقع دليل اصلي آن معيشت خانوادهها ودغدغهي نسلي است که قصددارد وارد بازار کار شود ازدواج کند، خانه مي خواهد و.... ولي بدليل مشکلات اقتصادي اين قدرت وتوان راندارد.
سئوال ديگر اينست که چرا کسي در کشور اين سخن به حق را نمي شنود؟
دليلش واضح است احزاب وگروههاي سياسي به جوانان ايران خيانت کردند خيانتي نا بخشودني که مي بايست زمان آن را روشن کند چراکه جنبش جوانان ايران نه بخاطر انتخابات ويا انتخاب فلان شخص ويا انتخاب نشدن فلان شخص به خيابانها آمد بلکه به خاطر ناراضي بودن از وضعيت زندگي خودشان است ومتاسفانه عدهاي توانستند به اين جنبش اجتماعي رنگ ولعابي سياسي بزنند وآن را براي منافع خودشان که اکنون توسط گروهي ديگر به خطر افتاده بودمصادره و بهرهبرداري کنند واين جاي تاسف دارد که عدهاي نيز منافع ملي را ناديده گرفتند وبه خاطر منافع شخصي تعدادي افراد سياسي کشور رابه آشوب کشيدند.
اما شايد براي شما سئوال شود که پس چگونه مي توان اعتراضمان را به گوش مسئولين برسانيم؟
سئوال من اينست اگر از ميان همين جوانان درچارچوب قانون NGO ي تشکيل مي شد تحت عنوان جوانان جوياي کار ويا مسکن ومي توانست يک ميليون جوان تهراني ويا شهرستاني را در حرم امام خميني«ره» گردهم آورد وبدون خشونت به پايان رساند آيا آن موقع دولت تمام توانش را براين مساله نمي گذاشت که خانه بسازد وکليدش را تحويل بدهد؟و مي دانستند که اگر اين کار را نکنند با مشکلات امنيتي مواجه خواهندشد؛ جواب بهتري نمي گرفتيم؟آيا اگر در دام عدهاي که بدنبال منافع سياسي واقتصادي خودشان هستند گير نمي افتاديم وبراي منافع آنها کشته نمي شديم وکتک نمي خورديم بلکه براي منافع خودمان شهيد مي شديم بهتر نبود؟
آيا آنها به ما خيانت نکردند؟
سيده محبوبه موسوي قوام آباد
میلاد با سعادت مولای متقیان حضرت علی (ع)
بر تمام مسلمانان جهان تبریک و تهنیت باد
تبریک میگویم به پدری که در اوج آسمانها فرزندانش را مینگرد
و صدای غرش تیربارش شلمچه را به لرزه در می آورد.
مینویسم برای آن پدری که صدای نفسهایش
در خانه آرام بخش روح من است.
و مینویسم برای رفیق زندگیم. شاهدی که به خاطرش نفس میکشم.
آری او که تکیه گاه من است
همانکه به او میبالم و ستایشش میکنم.
و میخواهم بنویسم برای پسری که مرد آینده است بزرگمردی که به
او افتخار میکنم.ثمره ی عشقی که زیباست و زیباتر میشود.
و مینویسم از طرف همان پسر برای پدرش:
هر چند هنوز جسم ضعیف و ناتوانم را در دستان زحمت کشیده
و پر مهر تو احساس نکرده ام و هر چند هنوز چشمان مهربانت
را بدرقه ی قدمهای پر ترس و اضطرابم ندیده ام
و حتی نمیدانم آن روز که چشمان کوچکم را برای
اولین بار در نگاه پر از عاطفه ات باز کنم به
چه خواهم اندیشید؟اما این را بدان که همیشه دوستت دارم.
روزت مبارکباد
و همگی مینویسیم برای پدر و جد بزرگوارمان امامزاده علی
آری همانکه پشت و پناه همه ی ماست وبا هم بر او درود میفرستیم.

(بیست و نه خرداد سی و دومین سالگرد
پرواز عارفانه ی بزرگمرد تفکر جهان شهید دکتر علی شریعتی
بر تمام دوستداران و شیفتگان او تسلیت باد)
و چه زیبا گفت:
((نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟))
و آیا دیگر در گرانبهایی مثل تو پا به این گیتی میگذارد
که آرزویش این باشد:کوزه گر از خاک گلویش سوتکی بسازد
تا کودکی بازیگوش با آن خواب خفتگان را آشفته تر کند؟
و شاید:
(( بدین سان بشکند در من سکوت مرگبارم را ))
و هر سال که بزرگتر میشوم بیشتر از پیش مات و مبهوت
روح بزرگ تو خواهم شد.
سیده محبوبه موسوی قوام آباد
(شهادت مظلومانه بانوی دو عالم
حضرت فاطمه زهرا (س)
بر تمام شیعیان جهان تسلیت باد)
کهگيلويه وبويراحمد ،استاني تهي از نخبه

.... يک شب که در حال تماشاي تلويزيون بودم توجهم را مطالبي به خود جلب کرد. درجريان سفرمقام معظم رهبري به استان کردستان، ايشان ملاقاتي با نخبگان آن استان داشتند.قبل از اين برنامه به ياد سالهاي نه چندان دورتصورديگري از آن سرزمين در ذهنم بود که در آنجاگروههاي کردي عليه نظام سياسي حاکم اقدام مسلحانه انجام مي دهند و درآنجا امنيت وجود ندارد واين تصويري بود که از مردم آن سرزمين در ذهنم نقش بسته بود مردماني جنگجو، جدايي طلب، خشن وفاقد هرگونه انعطاف و خلاقيتي. اما آن شب تمام تصورات ذهني من ازبين رفت. وقتي مجري اسامي نخبگان استان کردستان را مي خواند ديدم چندين مقام اول المپيک، مخترع، دانشمند نمونه جهان اسلام، استاد برتر کشوري، شاعر ،نويسنده ،نقاش ،مجسمه ساز و... درميان آنها بود.
شايدشما هم با نگارنده هم عقيده باشيد که نخبگان هر شهري علاوه بر اينکه مايه فخر وسربلندي آن شهر هستند موجب پيشرفت وشکوفايي درآنجا نيز خواهند شد. ازاين موضوع که بگذريم در لحظه ديدن برنامه فکري که آزارم داد اين بود که چنانچه روزي قرار باشد در استان ما چنين مجلسي برپا شود آيا نخبهاي وجود داردکه بتواند آبروي استان ما را بخرد؟ وهزاران آيا وچراي ديگر...
نگارنده در چند مطلب قبل نوشته بود که «ياسوج شهري است که نخبگانش از آن گريزانند»که با تاييد بسياري از خوانندگان مواجه گشت، ولي اکنون که به اين جمله با دقت وحساسيت بيشتري نگاه مي کنم اين سئوال را از خود مي پرسم که آيانخبهاي وجود دارد که بخواهد گريزان باشد؟ به همين خاطر براي وارسي تعاريف و ويژگيهاي نخبه، اندکي مطالعه نمودم هرچنددر اين خصوص مطالب بسياري وجود داشت ولي شايد يکي از جامعترين آنها تعاريف ذيل بود:
«نخبه فردي است باهوش ، مستعد ، خلاق و با نبوغ فکري که با فعاليت ذهني خود و ايجاد نوآوري ، موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه کشور مي گردد »
«نخبه بايد صاحب فکر، ابتکار، تشخيص اولويت دغدغه هاي ملي، صاحب تحليل و استنباط ، زمان شناسي، حق طلب، حق جو، حقيقت گرا و داراي احساس مسئوليت اجتماعي باشد.»
اگر اندکي به تاريخ رجوع کنيم خواهيم ديد که در طول تاريخ نيز تاثيرگذارترين وموثرترين افراد(نخبگان جامعه) افرادي بودهاند که بيشترين دردها وزجرهارا کشيدهاند پس نخبه هيچگاه از شهر ومردم خود فرار نمي کند.!! آنچه را که بسياري در استان براي راضي کردن خود بکار مي برن ودر تهران وساير شهرهاي بزرگ براي به اصطلاح نخبگان استان همايش وجلسه برگزار مي کنند درواقع يک خود فريبي است چراکه اولا نخبه وظيفه اصلاح وتوسعه جامعه را دارد دوما آنهايي که در خارج از استان بسر مي برند هرکدام به دليلي از شهر رفتهاند دليلي همچون ازدواج، ماموريتهاي اداري، اختلافات سياسي و... پس نمي توان براي اين افراد واژه نخبه را بکار برد.
اکنون که شايدمنظور بحث روشن شده باشد بايد به اين سئوال پاسخ داد که چرا؟ وچه کسي مسئول اين مصيبت است؟ فرد ،خانواده يا جامعه؟ چرا استاني که از نظر بسياري از شاخصههاي توسعهاي از استان ما بسيار عقب تراست در اين زمينه بايد سالها از ما جلوترباشد و ماکه ادعايمان سر به فلک مي کشد اينگونهايم؟ مقصر همهي ما هستيم، هم خانواده وهم جامعه . در بدو تولد فرد، خانوادهها به تنها چيزي که فکر مي کنند لباس و سير کردن شکم فرزندان خود مي باشد تا آيندهاي که در انتظار آنهاست.
در جايي خواندم که از ابوريحان بيروني پرسيدند که چگونه شما به اين جايگاه رسيديد ومعلم شما که بوده است و او در پاسخ گفته بود«مادرم. چراکه از کودکي هميشه مرا فيلسوف خطاب مي کرد ومن با اين تصور بزرگ شدم» با توجه به اينکه شخصيت فرد در خانواده شکل مي گيرددر شهري که مانند عصر جاهليت داشتن پسر يک امتياز محسوب مي شود و توانمنديهاي بدني نيز براي او يک ويژگي بسيار مهم است چه انتظاري بايد داشت؟
اما جامعه؛ که خود حديثي غم انگيزتري ازخانواده است، آيا ازجامعهاي که فرد در ابتداي ورود به آن براي تعامل با دوستانش بايد توان بدني مناسب،نترس بودن واندکي توان مالي داشته باشدتا بتواند با همسالان خود ارتباط مناسبي برقرار کند بايد انتظاري بيش ازاين داشت؟ جامعهاي که درآن به کودک نمي آموزند که مي بايست درآينده رهبروهدايت کننده باشيد، دانشمند بزرگي شويد و هزاران مطلب ديگر ، که در کودک اعتماد به نفس واميد به آينده ايجاد شود. استاني که شغل معلمانش در آن خريد وفروش ملک وماشين است واکثر اساتيد دانشگاهش داراي مدارک فوق ليسانس از دانشگاههاي آزادند ودانشجويانش را بايد نمره جو گفت ونه دانشجو چه انتظاري مي توان داشت؟
روند نخبه سازي يک زنجيره است که در اين زنجيره اگر هرکدام از حلقهها پاره شود اين سيستم نمي تواند خروجي معقولي داشته باشد درصورتيکه استان ما هيچکدام از اجزاي اين زنجيره درست عمل نمي کند تا انسانهايي تحويل جامعهاش دهد که بتوانند موجب رشد وبالندگي شده ووظيفهي ارتقاء ورشد آن فرهنگ را به آنهابسپارد.
سیده محبوبه موسوی قوام آباد
یاسوج کشتی بی ناخدا (قسمت دوم)
(باعرض پوزش از شمشير،خنجر و بروبچههاي خنده خلو)
شبکه دنا:

هرچنداز تولد اولين تلويزيون در دنياي امروز زمان زيادي نمي گذرد ولي اين رسانهي پرطرفدار توانسته است در ميان اقشار مختلف جايگاه مناسبي را براي خود کسب کند. براساس آمارگيري هاي موجود اغلب مردم بيش از 80 درصد اطلاعات روزانه خود را ازاين رسانه کسب مي کنند. تاجايي که اين رسانه توانسته است بعنوان عاملي تاثيرگذار وبعنوان ابزاري در پيشبرد اهداف ومنافع احزاب ،گروهها وکشورها درسطح جهان مورد استفاده قرار مي گيرد.
دراين بين شبکه استاني شهرما نيز در دههي هفتاد شمسي پا به عرصه وجود گذاشت وهمزمان با سفرمقام معظم رهبري جشن تولد اين شبکه نيز در استان برگذار گرديد.آن روزها تقريبا همه مردم از اينکه مي توانستند شهرخودشان را در آينهي رسانه ببينندازآن موسيقي وشعر لري بشنوند واقوام وخويشاوندان خود را در آن ببينند بسيار هيجان زده بودند.در آن روزها کسي بدليل اينکه شبکه دنا تازه تولد شده بود از دناي کوچک توقعي نداشت. نهايتا با برنامههاي ابتدايي وبا چند مجري محدود اندک اندک داشت آماده راه رفتن مي شد.از آن روزها سالهامي گذرد ودناي شهرما هنوز نمي تواند به خوبي راه برود.
ولي مردم صبور ما هنوز پس از گذشت سالها منتظرند تا شبکه دنا انتظاراتشان را بعنوان رسانهي محلي استاني برآورده کند.نمي دانم آيا تاکنون مسئولين سيماي دنا ازخود پرسيدهاند مردم چه توقعاتي از آنها دارند انتظاراتي که شايد بتوان برخي از آنها را اينگونه بيان کرد:
1. بررسي وپيگيري مشکلات استان مانند آنچه در30/20 مي بينند
2. مصاحبه با مديران استان وپاسخگو بودن آنها مانند خبر30/22
3. بررسي مسائل فرهنگي از قبيل موسيقي، شعر، ادبيات،فرهنگ عمومي شهر و... مانند آنچه در شبکه چهار سيما مي بينند
4. بررسي مشکلات ورزشي وپاسخگو بودن مسئولين ورزشي استان مانند برنامه نود
5. بررسي مشکلات اقتصادي وفرصتهاي سرمايه گذاري در جاي جاي استان
وهزاران موضوع ديگر که اين رسانه مي توانست به آن بپردازد ولي دليل اين عدم توجه چيست؟ آيا عدم شناخت صحيح از دغدغه هاي مردم است؟ وياعدم شناخت ودرک صحيح مسئولين سيماي دنا از نيازمنديها ودرخواستهاي جامعه است؟!!وشايد...
هرچند که مي دانم اگر به مديران اين رسانه مراجعه شودآنها نيز افراد ديگري را در اين امر مقصر مي دانند چراکه فرافکني ومقصر نمودن ديگري يکي از خصايصي است که در استان ما مطلب عادي بشمار مي رود.
خوب به ياد دارم اولين روزيهايي که شبکه استاني دنا راهاندازي شد، مصادف شده بود با سفر مقام معظم رهبري به استان درآن روزها بسيار ازديدن وشنيدن صداي استانم خوشحال بودم وطول هفته را براي رسيدن جمعه وشروع برنامههايش به انتظار مينشستم. اکنون از آن تاريخ سالها مي گذرد ولي برايم جاي سئوال است که چرا بعضي از کانالهاي استاني کشور همزمان يا بعد از شبکه دنا شروع به کار کردند ولي کيفيت برنامه هايشان بسيار بهتر وزيباتر از شبکهي دنا است از آن مي ترسم که وضعيت شبکهي دنا نيز مانند ماشين پيکان باشد شايد برايتان جالب باشد که بدانيد شرکت ايران خودرو وهيونداي کره همزمان با همديگر آغاز به کار کردند ولي اکنون پيکان درموزه ها است وهيونداي کره دنيا رافتح کرده است.
نمي دانم چرا مسئولين استاني به حل اين معضل نميپردازند؟آيا نميتوان با استفاده از قدرت اين رسانه و جذابيت هاي آن در اقشار مختلف نفوذ کرد و با فرهنگ سازي و هشدارهاي به موقع بسياري از مشکلاتي را که گريبانگير شهر است درمان کنند؟
آنگونه که به نظر ميرسد در استان ما هنوز کسي به قدرت اين رسانه پي نبرده است و یا به دلايلي نمي خواهند از توان اين رسانه در پيشبرد اهداف استان استفاده کنند چرا که در اين صورت مي بايست با بسياري از مديران شهر به دليل پرسشهايي که مردم دارند و کم کاري هايي که در روستاهاي دوردست اتفاق افتاده ، از عدم احساس امنيت زنان و دختران استان، از فقر و فرار جوانان ما به عسلويه و ضايع شدن عزيزترين و باهوش ترين جوانان شهر و ديارمان و هزاران هزار پرسش ديگر که ميتواند صندلي رياست آقايان را به خطر بيندازدجوابگو باشند و اين به صلاح نيست!!! چرا که صندلي آقاي مدير کل نيز شايد تهديد شود؟؟؟و مديران استان ايشان را وصله اي نا چسب بدانند.
به گمان شما آيا اين طور نيست؟
سیده محبوبه موسوی قوام آباد
این مطلب ادامه دارد...

(شهادت استاد بزرگوار شهید مرتضی مطهری
و هفته ی معلم بر تمام ملت شهید پرور ایران
تسلیت و تهنیت باد)
ياسوج کشتي بي ناخدا....
دوست دارم از شهرم برايتان بگويم، شهري خاموش! که اگر از جاده هاي ورودي استانهاي هم جوارش وارد آن شوي تابلوهاي به سمت ياسوج را هرگز نخواهي ديد. شهري که اگراز اصفهان ،شيراز و باباميدان وارد آن شوي تابلوي ياسوج چند کيلومتر رافقط درحريم استان مشاهده مي کنيم، گويي که ما وجود نداريم. شهري که مردم کشورمن فکر مي کنندياسوج يکي از شهرستانهاي چهارمحال بختياري است ونام استانش را به سختي تلفظ مي کنند، ودر مسابقات تلويزيوني نام مرکز استان کهگيلويه وبويراحمديکي از سخت ترين سئوالات مطرح شده مي باشد. اين را گفتم که بدانيم در کجا زندگي مي کنيم.
وقتي وارد شهر مي شويد در ابتداي ورودي شهر مجسمه اي را خواهيد ديد که نماد شهرمحسوب مي شود مرد عشايري که فرزندش درحال مطالعه است وتفنگي برنويي نيز در دست دارد که نماديست از دلاوريها و… (البته تفنگ برنويش را يک شب دزديدند)دوست دارم درهمانجا توقف کنيد تا ازوضعيت سياسي، اجتماعي، فرهنگي واقتصادي شهر توضيحي اجمالي خدمتتان ارائه دهم.
مردم اين شهر لر زبانند واز تيره وطوايف مختلفي تشکيل شده اند قدمت تشکيل استان به چند دهه قبل باز مي گردد و استاني جوان به حساب مي آيد استاني که به يمن انقلاب اسلامي پيشرفتهاي چشمگيري نسبت به طول عمر کوتاهش بر نقشه کشور داشته است .
متاسفانه خط کشي ها وبازي هاي سياسي شالودهي زندگي مردم اين استان را متزلزل کرده و رو به نابودي برده است. گاهي اوقات رياکاري وظاهرهاي دور از باطن، دل مردم ساده ونجيب شهرمان را مي آزارد. اينجا مسائل سياسي حتي ميان خانواده ها نيز رسوخ کرده خوب به ياددارم که بين عده اي ازبستگانمان به خاطر گرايش هاي سياسي مشکلات زيادي بوجود آمده بود!!! اي کاش نخبگان استان به جاي درگيري هاي سياسي به گوشه کنارشهر نيز توجهي مي کردندوشهر غرق شده در مشکلات راکه با شتاب به سمت بحراني غير قابل کنترل پيش مي رود، نجات مي دادند.
وضعيت اقتصادي درشهر ما بسيار وخيم است وزنان ودختران ما از شدت فقرو نداري دست به هر کاري مي زنند اما مسئولان ما آنقدر سرگرم بازي هاي پست ومقام و... هستند که از همه چيز غافلند. البته ناگفته نماندمسائل سياسي واقتصادي در تخصص اينجانب نبوده وصرفا بصورت گذرا به آن پرداختم تا به اصل مبحث که همه مشکلات شهر از آن نشات مي گيرد برسيم واندکي به حال شهر بي در وپيکرمان گريه کنيم.موضوع فرهنگ ومسائل فرهنگي مرتبط بامردم از اصلي ترين دغدغه هاي نخبگان شهر ازساليان پيش محسوب مي شده وهمچنان در راس مشکلات ودغدغه هاي بسياري ازمردم قراردارد. مايلم اين بخش را باخاطرهاي آغاز کنم:
روزگاري که ازنوشتن اولين کتابم سرمست بودم در خيابان انقلاب به چند انتشاراتي جهت اخذ مجوزوادامهي کار مراجعه نمودم متوجه شدم با حالتي خاص به من «نه» مي گويند تا اينکه بالاخره يکي از آنهامطلبي را گفت که بسيار برايم گران تمام شد.او مي گفت «ما سه نسل است به اين کار مشغوليم وطي اين مدت شما اولين نفري هستيد که از استان کهگيلويه وبويراحمد براي چاپ کتاب مراجعه نمودهايد اگر دربازار چرخي بزنيد متوجه مي شويد که هيچکدام از همکارانم با شهر شما درامرچاپ وتوزيع کتاب رابط وآشنايي ندارد من تعجب مي کنم آيا شهر شما کتابخانه دارد؟ شهر فرهنگي است؟مردمش کتاب مي خوانند؟ »وصدها سوال ديگر.... ومن که علاوه بر شوکه شدن بسيار ناراحت شده بودم درپاسخ به اوگفتم بله چندين کتابخانه وکتاب فروشي در استان وجود دارد وعلاوه برآن دهها نشريه ومجله استاني درحال فعاليت هستند ولي به خاطر دوري مسافت با تهران بيشتر با شيراز واصفهان در ارتباط هستند.ولي وقتي دومين کتابم را به چاپ رساندم آنها را براي توزيع به کتابخانه هاي شهرم بردم فهميدم آن مرد منظورش چه بوده است.تعداد کتابفروشي هاي شهرمان به اندازهي انگشتان يک دست هم نبود وهمهي آنچه وجود داشت بتدريج به نوشت افزار فروشي هايي مبدل شده بودند که هرکدام نيز وظيفهي پشتيباني يک يا چند دستگاه دولتي را بر عهده داشتند!!! وتاسف بارتر آنکه وقتي با کتابفروشي هاي شهر که بجز کتب درسي ودانشگاهي کتاب ديگري در ويترين کتابخانهاي خود نداشتند هم صحبت مي شدي مي فهميدي در شهر چه خبراست. مرد کتابفروش با چهرهاي آرام وخندان در حالي که داشت کتابهايش را مرتب مي کرد گفت: اينجا کسي پول براي کتاب نمي دهد، فقط دانشجوها به اينجا مي آيند آنهم براي خريد کتب درسي خود. جالب اينست که آنها را هم به زور خريداري مي کنند وقتي به قيمتهاي پشت کتاب نگاه مي کنند با بداخلاقي وفحاشي به استاد وناشر ونويسنده با کلي چانه زني آنرا خريداري ميکنند ويک بار ديگر تکرارکرد در اين شهر کسي کتاب نمي خواند.
علاوه بر کتاب وکتابخاني که به يک فرهنگ، پويايي،شادابي وتحرک مي بخشد درقرن 21 سينما از جمله مهمترين عوامل همبستگي والفباي هويت در يک جامعه است آنگونه که همه مي دانيم سينما وموسيقي دوبال يک فرهنگند که ادبيات وزبان آن جامعه، پيکرهي آن فرهنگ را تشکيل مي دهد اما نکتهي جالب توجه اينست که ما در قرن 21 بسر مي بريم عصري که به آن دوران انفجار اطلاعات ودهکدهي جهاني و هزاران لقب ديگر دادهاند ولي شهر ما در اين عصر سينما ندارد جاي بسي تاسف است که فرهنگ سينما هنوز در شهري که خود را وارث آريوبرزن وهزاران زن ومردي مي داند که در تاريخ حماسه ها آفريدند غريب است. ونکته جالب تر اينست که اگرکسي اندکي درخصوص چرايي اين مطلب تحقيق کند به نکات زيبايي برخورد خواهد کرد اگر به سراغ شهرداري برويدمي گويند«ما بودجه نداريم! شهرداري درآمدزا نيست! وشهر اولويت هاي ديگري دارد ! اگر به ادارهي ارشاد واستانداري مراجعه کنيد به همين نحو» برخي نيز مردم را مقصر مي دانند ومي گويند در شهر سينما طرفداري ندارد وبيشتر محل تجمع اراذل واوباش است !!!!!؟(البته اين فرافکنيهاومقصرجلوه دادن ديگري در شهرامري عادي است وکسي شهامت پذيرش اشتباهش را ندارد)هرچند که موضوع سينما جاي بسي بحث وگفتگو دارد اما از آن مي گذريم وبه سراغ شبکهي استاني دنا ،ورزش، مذهب وبررسي عملکردمسئولين و نمايندگان استان در اين زمينه(فرهنگي) خواهيم پرداخت.
اين مطلب ادامه دارد............
(هر روزتان نوروز نوروزتان پیروز)

با آرزوی سالی خوش برای شما مردم دلیر سرزمین دنا
به یاد فرهنگ های از یاد رفته
و امروز چه کرده ایم با جمله ی ایل من ! بخارای من!
برای فرهنگ و اصالت های بر باد رفته مان دلتنگم.

آن روز که به این بلاد فراموشی ها سفر کردم تا به آرامش
دیرینه ی خود برسم ، عبور ایل را در کنار جاده ی پر از
دود و دم ماشینها می دیدم. برایشان دست تکان دادم اما
حیف که سرعت بالای ماشین مرا از پاسخ محبت آمیزشان
محروم کرد.دلم تنگ است برای لر بودن! و محزون از
فرهنگهای اصیلی که ما آن را در زیر خروارها
خاک سرد مدفون کرده ایم.ودیگر توان وانگیزه ای برای
بالا کشیدن آنها نداریم.این روزها لهجه ی زیبا و
دلنشین کودکان لر زبانمان در حین بازیهای چوکلی و
گورنادوال ،در هیجانهای کاذب و منزوی کننده ی بازیهای
کامپیوتری و اینترنت خانه هامان گم شده است.صفا وصمیمیت
زنان و مردان ما در بین صدای زوزه ی آهن پاره های
چهار چرخ شهری محو شده است و رو به مرگی سرد وخاموش
جولان می دهد. بوی صداقت و سادگی نان تیری ،
خلمر،مشک ومیخک در فضای سنگین برجهای سر به فلک
کشیده ی شهرمان دیگر استشمام نمی شود.رفاقت ها مرده اند،
چویل ها پژمرده وچشمه ها خشکیده اند.حتی دنای مهربانمان
هم به امید شنیدن صدای شیهه ی اسبان و باکه ی بزهای کوهی
در انتظار نشسته است.هم زبانی ها و همدردی های مردانمان ،
در مرداب بد بو ی پست و مقام دست و پا می زند.حتی دیگر
عاشقی هایمان هم وفایی ندارند و چشمه های صاف و زلالی
که روزگارهای طولانی قرارگاههای عشق و عاشقی بودند،
جایشان را به اتومبیل ها و مکانهای مبتذل و حرفهای کذب و
دروغ داده است و نام مقدس عشق و پیمان را به کثیف ترین
بیراهه ها برده اند و حتی برنوهای خوش نوا و مهربانی
که سرور بخش جشن های مردم ایل بودند،
جای خود را به ژسه های خشم و نفرت داده است
دلتنگم برای اصالت های گم شده ام و دیگر یکرنگی دختران
و پسرانمان در رنگ روغن های سرخ و سفید کاذب بیداد میکند.
آری ایل من ! بخارای من ! هستی من ! وجود من !
فرزندان تو چه کرده اند که اینچنین احساس شرمساری میکنی؟
چه کرده اند که لحظه لحظه ات میدانهای مینی است که هیچ
تخریب چی ، یارای خنثی کردنشان را ندارد.آری می دانم،
می دانم از دروغ ها و تهمت ها و نامردمی ها و بی عدالتی ها و
سنگ دلی های فرزندانت کمر می شکنی! اما چه کنم
که یکه و تنهایم.دیگر زبان لری مرا کسی نمی فهمد ! دیگر
برای لباسها و زندگی اصیل ایلیاتی ام بهایی نمی دهند! دیگر
دلها مرده اند ! دیگر صدای نی لبک وجودم در بین سازهای
زیبا و سنتورهای دلنوازشان گم شده است.
چه کنم؟ که یکه و تنهایم! به دادم برسید
که فرهنگ های بر باد رفته مان آرزوهای دیرینه دارند!!!
سیده م. موسوی قوام آباد

