|
بوی کاه وگل می آید! ای قطره های باران مرا به انتهای عرش عاشقی ببرید حتی اگر مردن انتهای عاشقی باشد.
|
خیلی بچه های نشست به کنار زدن آقای ضرغامی مصمم بودن خیلی زیاد...
همش ایراد...همش نقطه ضعف...البته اونجا گفتم اینجا هم میگم فهم و شعور رسانه ای کشور ما بالاست منتهی محتوا ندارن بیچاره ها...نمی دونم خیلی بچه ها مضطرب به نظر میرسیدن خیلی از ضرغامی بد گفتن مصر بودن به برکنار شدنش...همه شاکی از صدا و سیما...از اینکه بزرگترین مرکز فساده؟؟؟
البته من فکر میکنم چون صدا و سیما رقیب نداره هر طور دلش بخواد داره جولان میده...
اخه باباجون ویراستاری فقهی چه معنی داره وقتی تو کشور رسانه علنا غیبت و دروغ میگه و تبلیغ می کنه اما مراجع بیان بگن نه این کار بده...اخه تناقض تا چقدر...حالا این یه موضوع ساده است اقای شیر محمدی ببین مسائل پیچیده ترش چطورن؟؟حالا شما بگین غش رسانه ای؟؟؟باباخانه از پایه خرابه...ماشالله نشریات زردمون هم که غوغا می کنن و ما هیچ غمی نداریم دیگه...
چند روز پیش که با داریوش مهرجویی جلسه بود بچه ها خیلی نرمال تر بودن هر چند اونم اذیت شد و از پس بچه ها برنیومد اما امروز واقعا عصبانیت و نارضایتیو میشد لمس کرد تو چهره ی همه بچه ها...بچه ا خیلی پخته شدن...مطالعه و تحقیقشون زیاده واقعا هر کی میاد برا این نشستهای تخصصی خیلی دل و جیگر داره چون پدرش درمیاد بنده خدا...من که امروز قانع نشدم به هیچ وجه...
دانشمندان ژاپنی عقیده دارند که حروف اسم هر کس بر اساس این لیسته و بیانگر خلقیات آدمهاست البته شاید هم واقعی نباشه ولی چیزی که خودشون اعتقاد دارن و چیدن اسمهامون بر اساس این اصطلاحات جالبه و کنجکاو کننده و جالبه حروفی که تو اسم چند بار تکرار میشن اون خصلت رو تو نام طرف بیشتر تاکید میکنه روش
a = نعمت خدا
b = عشق همه
c = معصوم
d = بااستعداد
e = خوب اما شکننده
f = احساسی برای دیگران
g = منطقی
h = ارام
i = مودب
j = لذت بردنی از زندگی
k = قابل عاشق شدن
l = بامزه
m = عالی
n = مغرور
o = ورزشکار
p = خنده رو
q = باحال
r = غیرقابل پیش بینی
s = بااحساس
t = خالص و حقیقی
u = سودمند و باهوش
v = عصبانی
w = بی خیال
x = نابغه
y = لذت بردنی
z = خوش مشرب
پ.ن) پس با این حساب اسم باران من که خیلی دوستش دارم میشه(عشق همه+نعمت خدا+غیرقابل پیش بینی+نعمت خدا+مغرور) و چه ترکیبی داره این باران ما
پ.ن ۲)ژاپنی ها تفسیر معانی حروفو تو زبون خودشون گفتن و با حروف لاتین مطابقت دادن مثل خودمون که گاهی اسمامونو با لاتین می نویسیم حالا چه واقعی و چه غیر واقعی باشه جذابه آدم اسمشو تفسیر کنه...به امتحانش می ارزه اگه وقتشو داشته باشین
آقای اوباما! امشب این لالایی را برای دخترانت بخوان...
همسرت میشل نظاره گر مهربانیهای تو به فرزندانش است...
![]()
آقای رئیسجمهور! امشب اگر نتوانستید قصه شاهزاده را بی کم و کاست برای "مالیا" و "ساشا" تعریف کنید، به جای آن، این لالایی ایرانی را برایشان بخوانید...
در حالی که در گوشهای از دنیا، رئیسجمهوری در حال بوسیدن دختران خود و بلند کردن آنها از رختخواب برای آغاز یک روز جدید است، در گوشه دیگری از دنیا، دختری غریبانه در حال آماده شدن برای رفتن به رختخواب است در حالی که مدتی است پدر او را نبوسیده است. مادر، شاید امشب برای دختر، قصه مرد سیاهی در گوشه غربی را تعریف کند که تاب تحمل دیدن امثال بابای دختر را در گوشه شرقی ندارد و به همین خاطر، "آدم بدها"ی قصه با حمایت مرد سیاه، بابای دختر را کشتهاند. نمیدانم آیا وقتی گوشه غربی به شب برسد، رئیسجمهور جرات خواهد کرد برای دخترها قصه شاهزاده با اسب سفید را کامل و بدون تحریف تعریف کند؟! آخر چند وقتی است که شاهزاده، به ضرب گلوله دوستان مرد سیاه، کشته شده است.آرمانشهر آهنگی قدیمی را به آرمیتا رضایی نژاد و علی احمدی روشن فرزندان خردسال شهیدان هستهای تقدیم کرده که خاطرههای زیادی را برای کودکان دهه 60 ایران دارد.آقای رئیسجمهور! امشب اگر نتوانستید قصه شاهزاده را بی کم و کاست برای "مالیا" و "ساشا" تعریف کنید، به جای آن، این لالایی ایرانی را برایشان بخوانید شاید توانستند گوشهای از رنجی را که کودکان ایران از دست دولتمردان کشور شما از کودتای 1950 تاکنون کشیدهاند، بفهمند. شاید اینطوری، با تمام شدن شب و رسیدن صبح، نسل بعدی آمریکا نگاه معقولانهتری به ایرانی که فقط میخواهد پیشرفته و دیندار باشد، داشته باشند:
متن ترانه:
گنجشک ناز و زیبا... که می پری اون بالا ... بال و پرت به رنگ خاک...
دلت مهربون و پاک ...به من بگو وقتی که پر کشیدی...بابام رو تو ندیدی...
دیدمش از اینجا رفت...اون بالا بالاها رفت...یش ستاره ها رفت...
یواش و بی صدا رفت...

ستاره آی ستاره...پولک ابر پاره...خاموشی یا می تابی؟...
بیداری یا که خوابی؟...به من بگو وقتی که خواب نبودی...
بابام رو تو ندیدی...دیدمش از اینجا رفت...اون بالا بالاها رفت...
از اون طرف از اون راه...رفته به خونه ماه...ماه سفید تنها...
که هستی پشت ابرا...نقره نشون کهکشون...چراغ سقف آسمون...
به من بگو وقتی که نور پاشیدی...بابام رو تو ندیدی...همین جا پیش من بود
نموند و رفت زود زود...اون بالا بالاها رفت...بابات پیش خدا رفت

خدا که مهربونه
پیش بابام می مونه
گریه نمی کنم من
که شاد نباشه دشمن...
___________________
تقدیم به باراک اوباما ...
کودکی از دهه ی 60
=====================================
پ.ن) باور کنید مطالب ما همه کپی پیسته و ادعای تحلیل نداریم...بنده خود قبل از بعضی دوستان عدم توانایی در تحلیلهای آکادمیک را اعلام می کنم که دوباره برا دوستان خوب و عزیزم سو تفاهم پیش نیاد...و ذهنشون خدای نکرده درگیر نشه...ما نه فرهنگی هستیم نه تحلیل گر...بلکه یکی مثل چند میلیون ادمی که نوشته هاشونو تو فضای مجازی ثبت می کنن تا گاهی مرورشون کنن و اگه کسی تمایل داشت استفاده کنه...همین...
حالا اون جماعت کاریو که باور نمی کنن به کنار...و میگن اصلا نیومد در حالی که من ساعت رو هم تنظیم کرده بودم که پاشم و خواب نمونم ولی نشد دیگه...
خدایا ممنونم از اینکه همیشه هوامو داشتی حتی اگه خودم هم نفهمم چرا و برای چی؟؟؟؟؟؟؟
مادر عزیز و زن عموی مهربانم روزتون مبارک...
دوستتون دارم...

« دوستت دارم » را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام
این گل سرخ من است.
دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق
که بری خانه دشمن که فشانی بر دوست،
راز خوشیختی هرکس به پراکندن اوست!
در دل مردم عالم – به خدا - نور خواهد پاشید روح خواهد بخشید.
تو هم ای خوب من ! این نکته به تکرار بگو
این دلاویزترین شعر جهان را همه وقت نه به یکبار و به ده بار،
که صد بار بگو « دوستم داری » را از من بسیار بپرس
دوستت دارم را با من بسیار بگو...
دوستت دارم نازنینم...
برای تبریک سالگرد آغاز قلمی به تو هدیه خواهم کرد تا با آن
ساده و بی الایش بنویسیم تمام زیبایی ها و مهربانی ها را...
پ.ن) هنوز نرفته برات دلتنگم...
گلعلی بابایی ،از مظلومیت تیپ 48 فتح و" پایی که جا ماند" می نویسد...

آقای گلعلی بابایی یکی از بارزترین نویسندگان دفاع مقدس که "غربت هور"، "از الوند تا قراویز"، "حکایت مردان مرد"، "نبرد های جنوب اهواز (کارنامه تاریخی، جغرافیایی، نظامی منطقه عملیاتی جنوب و جنوب غربی اهواز)"، "حکایت مردان مهر (بر اساس زندگی نامه سرداران شهید غلامعلی پیچک و مهدی خندان) " و "نقطه رهایی "، از جمله آثار منتشر شده وی هستند در نشریه ی تخصصی کتاب انتشارات سوره ی مهر خطاب به یکی از فرزندان استان کهگیلویه و بویر احمد، سید ناصر حسینی پور نویسنده ی کتاب "پایی که جا ماند" و مظلومیت تیپ 48 فتح استان ک.ب مطلب زیبا و تکان دهنده ای قلم زد که گوشه هایی از این نوشته در اینجا درج شده است:
دمت گرم آقا سید! خدا به تو و قلمت برکت بدهد، به قلم تو که بوی سادگی می دهد و انسان را می برد به کوچه پس کوچه های شرف و مردانگی مردمان این دیار.
سید جان ما تا حالا فقط همین قدر میدانستیم که بچه های تیپ 48 فتح از رزمنده های استان کهگیلویه و بویراحمد هستند.زمان جنگ هم هر جایی که کارمان گیر می کرد می گفتیم پس کجا هستند این بچه های 48 فتح؟وقتی هم که آمدند،واقعا بن بست عملیات شکسته می شد.
جنگ که تمام شد نه اسمی از آنها ماند و نه رسمی(البته در این دنیا).
آنها اهل شهر ها و روستاهای یک استان محروم بودند که با تمام شدن جنگ،به سر کار و کشاورزی شان برگشتند،بدون هیچ ادعایی.اما حالا قلم تو آنها را در این دنیا هم جاودانه کرد.گردش زیبای قلم تو ،پرده ها را کنار زد و به همه فهماند که اگر امروز آرامشی دارند از صدقه سر همانهایی است که مردانه در مقابل هجوم دشمن ایستادند،مردانی که فقط جنگجو نبودند،بلکه زن،فرزند،پدر،مادر،خواهر،برادر و در یک کلام اهل عشق و زندگی هم بودند.اما وقتی پای حفظ انقلاب و کشور به میان آمد،از همه ی آنها گذشتند.اینها را در صفحات کتاب تو خواندیم: شنبه 4تیر ماه 1367ـ جزیره مجنون ـ پد خندق.آنجا که دستور عقب نشینی داده شده بود اما شما ایستادید. از شهید حسین حق جو و پنج دختر کوچک و دختری دیگر،که در راه داشت و بعد از شهادت او به دنیا آمد.نوشته بودی:وقتی توی کانال پناه گرفته بودیم ،حق جو ،این معلم شجاع و نترس به ما گفت شما به خاطر دخترانم نمی خواهید من جلو بروم اما زمانی که ترکش دشمن در بدنش جا گرفت با صدایی که به زور از حنجره اش بیرون می آمد خطاب به ما گفت:گر مرد رهی میان خون باید رفت/از پای فتاده سرنگون باید رفت.
شهید جعفر الوند نژاد که تک فرزند خانواده بود،شهید اکبر آخش که فقط بیست روز بود ازدواج کرده بود،شهید حنیفه خلیلی نژاد که در دو سالگی پدرش را و در چهار سالگی مادرش را و فقط هجده روز بود که فرزندش متولد شده بود.شهید امرالله جوادی که نوجوان بود و دومین شهید خانواده اش.شهید عبدالرضا دیرباز که قرار بود بعد از بازگشتش ازدواج کند،شهیدان سید بهمن خشاوه و هدایت الله رکنی بعد از شهادتشان، اولین فرزندشان به دنیا آمدند،شهیدصفر علی الگامه که به خانواده گفته بود 4 تیر تسویه حساب میکنم و 5 تیر می آیم ولی روز چهارم با دنیا تسویه کرد و همانطور که به سه پسر و سه دخترش قول داده بود به شهر برگشت و بر روی دستان هم ولایتی هایش تشییع شد. اینها فقط بخش بسیار کوچکی از کتاب 750 صفحه ای سید ناصر حسینی پور بود.سید با صفای قصه ی ما خیلی صبورانه و هنرمندانه حوادث سخت دوران کوتاه رزمندگی و وقایع تلخ اسارتش را با قلم شیوایش به نگارش درآورد.ماحصل تلاشهای سید کتابی شد به نام"پایی که جا ماند"
خواستم بگویم سید جان! اگر تو پایت را در جبهه جا گذاشتی،من با مطالعه ی این کتاب قشنگ تمام روح و قلبم را در جزیره ی مجنون و اردوگاه مخوف تکریت جا گذاشتم...
پ.ن اول) نمی دانم چرا با اینکه این مطالب را از خود کتاب خوانده بودم ولی وقتی آنها را برای درج در سایت و وبلاگ از زبان گلعلی بابایی تایپ کردم غم و ناراحتی عجیبی بر تمام بدنم حاکم شده بود طوری که گاهی اشک مجالم نمی داد...و چقدر مظلوم بودند و با غیرت فرزندان استان ما...همانهایی که هیچگاه نتوانستیم ذره ای از رشادتها و دلاوریهایشان را درک کنیم و بفهمیم...
پ.ن دوم) یاد حرفهای مادرم افتادم که مدتی پیش برایم از سالهای تلخ ۶۰ و ۶۱ َهمان روزهایی که ایل بویر در غم شهادت جوانانشان هم احساس غرور و سرافرازی میکردند و هم گریه ها و بی قراری هایشان مجال هر کار دیگری را از آنها ستانده بود...مادرم میگفت هر پنج شنبه با شکم پر و کودکی که بر پشت خود سوار میکردم پیاده از راهنمایی به سمت گلزار شهدا حرکت میکردم و در کنار مزارها آرام میشدم میگفت صدای شیون و زاری یک زن جوان که تمام مردم را به سمت خود میکشانید همه ی ما را دیوانه میکرد آن زن جوان با تمام وجودش میگریست و با سوز صدایش تمام جماعت را از خود بی خود میکرد...مادرم میگفت هر هفته ما در کنار او و قبر برادرش مینشستیم در انتهای ابیاتش با صدای محزون میخواند"گو حسین رزمندم" هنوز بعد از گذشت سه دهه از آن روزها مادرم با لحن آن زن جوان می خواند و می گوید "گو حسین رزمندم" و گریه میکند...با حرفهای مادرم مو بر بدنم سیخ ماند و اشکهای سردم روانه گشت اما میدانم گریه های ما کجا و گریه های آنها که در اوج ماجرا و غم و غصه ها و روزگاران تلخ و مصیبت بوده اند کجا... اصلا قابل قیاس نیستند...
استان ما سراسر قهرمان است...قهرمانهایی که من مدعی تا به حال لیاقت شناخت آنها را نداشته ام...
اندکی نگاه می کنم
آجرها کم نیست
من خود دیوار ها را کوتاه چیدم
کوتاه چیدم تا سدی نسازم
کوتاه چیدم که خانه بزرگتری برای قلبم بسازم
خانه ای بزرگ با دیوار های کوتاه
پس تو ای غریبه ای دوست ای آشنا
اگر دیوار من کوتاه است
اگر دلم را بزرگ کردم که نرنجانم و نرنجم
رحم کنید سنگ در این خانه نیندازید
تا خانه ام سنگفرش این سنگ ها و تیشه ها نشود
بگذارید در خانه ی دلم جایی برای خود نیز داشته باشم...
یادش به خیر سمینار و میدون فردوسی و عجله و ون و وانت بار و بلندگو و راننده و صدای جواد یساری و داد و بیداد بچه های میراث فرهنگی...یادش به خیر لپهای قرمز اتنا و خجالت و ریشی های موتوری و سر میدون و التیماتوم و سخنرانی و تعطیلی و توبیخ و دکتر رضاییان و پرسش و پاسخ
یادش به خیر هیلو و ننه خیری و عمو سامر و هوشای کنار خانه و شیخ قوامی و پوتین ابی سورمه ای و اوج لذت هیلو سواری های من...
یادش به خیر اصفهان و اتوبوس و ابان و بچه ها و لباسای کرم سفید و شعر شوکران و مخ زنی و نگاههای مرموز و شب و عاشقی...
یادش به خیر اشپز خونه و داداش و حبیب و بازنشستگی و ناهار و خنده...
یادش به خیر...یادش به خیر...
یادش به خیر
نمیدونم چرا از تو فاز فرهنگ و اسیب شناسی و فرهنگ ملی و سازمانی دلم رفت تو خاطراتو اونارو بستم گذاشتم کنار و شروع کردنم به تایپ...این اصطلاح شروع کردم به تایپ یاد سخنرانی یه دوستی افتادم که خطاب بهم گفت آدم فرهنگی که نباید با هر تلنگر و کوچکترین بحثی شروع کنه به تایپ کردن ولی خدا خودش میدونه نوشته هایی که بر اثر همین تلنگراست چقدر به ادم حس خوب میده و ادمو اروم میکنه و گاهی از همینا بهترین مطلب درمیاد پس ببارید ای تلنگرهای اسمانی...ببارید...
خدایا خودت مادر این بنده خدا رو شفا بده...به جوونیش رحم کن...
خدایا کمک کن برا همه چی و همه کس...
تو که همیشه لطفت شامل ما هست از این پس هم هوامونو داشته باش مثل همیشه...
دلم برا یه عزیزی حسابی تنگ شده همونی که دومین عزیز زندگیمه و نتونستم بین اون و محمد مهدی تفاوت بذارم و دوتاشون در یه حدن و دومین عزیزای زندگیم...همونی که الان دقیقا یه ماهه که دوره ازم و ندیدمش و نگرانی از کم سو شدن چشاش دلمو زجر میده...دوستت دارم نازنین

این روزا علی رغم اینکه خیلی روزای پرکاریه ولی دوستشون دارم مخصوصا اگه کارارو با موفقیت به اتمام برسونی خوشحالیش چندین برابر میشه یه جورایی درگیر کارای نمایشگاه کتاب شدن خیلی وقت میبره بچه ها داغون شدن همگی از بس کار سرشون ریخته...
بلیط هم که گیرت نیاد بری برسی به جشنواره ای که دعوت شدی و یه سری کاراتو انجام بدی برگردی یه ضد حاله...
همش تو این چند ماه به اینفکر می کردم نکنه تقدیمی کتاب عشایر یه جورایی برا بقیه خوشایند نباشه و همش استرس داشتم اماخدا رو شکر توجشنواره زنان عشایر آماده میشه و ارشاد که خودش پیگیر بوده از تقدیمیش خوششون اومده...
دیشب هم وقتی به سید ناصر گفتم تقدیم شده به شهدای مظلوم گجستان مکث کرد و گفت احسنت...بیشتر خوشحال شدم چون حدس میزدم بقیه بگن حالا چرا این؟؟؟ و یه جورایی بررسی عشایر از دیدگاه امام و رهبری و تقدیمش به شهدای مظلوم گجستان شاید برای بقیه جالب نباشه و مطمئنا این جمله که اتفاقا حدسم درست بود و کسانی گفتند بهم که:شهدای دفاع مقدسو ول کردی رفتی تو گجستان؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
البته مهم دل آدم خودشه و هدفی که داره براش کار میکنه اما بالاخره باید از یه جا شروع کنیم و تاریخ سازی کنیم برا خودمون...همون تاریخی که متاسفانه تو استان ما بهش پرداخته نشده و اینمشکل بزرگیه برا ما...
سید دیشب گفت حتما برو حتی اگه سخت باشه اما وقتی بلیط نباشه چطوری اخه؟
دیشب علاوه بر سید حرف عباس هم بهم آرامش داد که اتفاقا خوبه یه شبهه ایجاد میکنه برا خواننده که این شهدای گجستان کیا هستن و چرا ناشناخته اند؟
وقتی میبینم دوساله تو رومانم گیر کردم اونم چون نمیدونم چطوری باید از واقعیات گجستان استفاده کنم چرا که به قهرمان داستان تو جنگ گجستان شوک عجیبی وارد میشه و تو جنگ ایران و عراق شوک بعدیش حق دارم ناراحت شم از مسبباش که چرا به قول یکی از دوستان اینجا یه بحثی رو به من گفت که شما پیشینه و تاریخ ندارید؟؟؟
به قول امام خمینی تو یکی از سخنرانی هاش "گیریم یکی دونفر یه جایی مشکل داشته باشن دزدی کنن و غارت کنن دلیل نمیشه که عشایرو آدمایی دزد و غارتگر و یاغی بدونن" خدا لعنتشون کنه که این حرفو پهلوی و دولتهای حامیش پر رنگ کردن اونم برا رسیدن به اهداف خودشون و خاموش کردن عشایر و خطراتی که تهدیدشون میکرد...
پ.ن۱ فتانه جان خیلی برات خوشحالم که از یه سردرگمی نجات پیدا کردی...
پ.ن۲به حال سوره مهر و نامردیشون در مورد کتابای دفاع مقدسو نویسندهاش متاسفم بالاخره هالیتون میشه دنیا دست کیه حروم خورای نامرد...مال آقا مرتضی رو بالاترین درصدو بهش اختصاص میدن اما بقیه میان زیر درصد قانونی...مگه اینم نورالدین و دا بیچاره بود که کیسه هاتونو پرکردین و به اعتراف خودتون فلاکت مالیتونو دا نجات داد...برا همتون متاسفم مخصوصا تو که نام اسوه ی نویسندگی تو دفاع مقدسو با خودت یدک میکشی حداقل از اسم کتاب هم خجالت نکشیدین حریصان مال اندوز...
که اینقدر منم منم می کنیم جلو خالقمون...
حداقل مشاهده ی این عکسا و یه تفکر هر قدر هم سطحی باشه
خیلی معماها رو برامون حل میکنه که ما کجای کاریم به خدا...
چه عظمت و اقتداری...





فتبارک الله احسن الخالقین...
بعضی موقع آدم یه چیزایی رو میخونه و مطالعه میکنه که فوق العاده حساس میشه
به شناخت عمیق خداوند...
کاش یکی توجیه میکرد منو خدا کیه؟چیه ؟از کجا اومده؟چطوری این همه قدرت داره؟
کاش یکی بهم بدون اینکه بگه کفر نگو...داری کفر میگی...جوابمو میداد؟
کاش این سوالات به قول خیلی ها کودکانمو پاسخ میدادن...
اونم از اون پاسخایی که کنجکاویم قانع میشد...
آره هزار بار در مورد خلقت انسان و بحث توحید و معاد و
شناخت ذات خدا و خیلی چیزای دیگه خوندم از الست خوندم تا قیامت کبری...
اما روحم ارضا نشده؟؟؟یه سری رمز و راز تو کاره دلم میخواد از اونا سر در بیارم...
خدایا تقصیر خودته که این قدر ذهنمو کنجکاو و توجیه ناپذیر آفریدی...
کاش یکی پیدا میشد از این رمز و رازها برام صحبت میکرد...
کاش میفهمیدم حکمت افرینش یدالجوزا ـ انتارس ـ پولوکس و نور و جبار و
خیلی چیزای دیگه که تو ذهنم فوران میکنن؟؟؟از این جوابای فلسفی و عارفانه خسته شدم
کاش همه چی ۲ضربدر ۲ بود و جوابش ۴ میشد اما خیلی وقتا جوابش ۴ نمیشه و تو ذهن
ما بدبختا حک کردن میشه ۴.
کاش یکی بهم میگفت این همه عظمت مال چی و برای چیه؟
کاش...کاش...کاش...
پ.ن فقط باید بگم ما در برابر عظمت تو چه هستیم که مغرور شویم؟؟؟
بعد از دو سال و نیم فعالیت تو (ان جی او) سخته آدم یه دفه بدون هیچ بهانه ای بگه دیگه نیستم...
اما واقعا کار کردن با یه عده آدمای مغز خشک که اصلا اعتقادی به ایده و تفکرات گروهی و دموکراسی ندارن کار خیلی سختیه...و اینکه بخوای با این شرایط با دل و جون هم مایه بذاری...وقتی کاری از ته دل نباشه باید تمومش کرد...
دوست ندارم ظاهر سازی و ریا رو...مخصوصا که جلو جماعت بخندی ولی خنده ات همراه با بی رغبتی باشه و...
گاهی اوقات خیلی دلم برا کشور و مملکت میسوزه...چقدر تظاهر...چقدر ریا...چقدر تک روی...چقدر نامردی...چقدر به رخ کشیدن...چقدر منم کردن...چقدر خودخواهی...چقدر بی تفاوتی ...چقدر منففففععععت طلبی...
و چقدر چقدرهای دیگه...
کی باید تو کشور یه انقلاب مدیریتی برپا شه؟ کی باید میزان مسئولیت پذیری ملموس شه؟کی باید مدیران بدونن حرفه ای سازی مهمه و تفاوت داره با تخصصی سازی و اینا دو مقوله ی جدا از هم هستن و با هم قاطی نکنن؟؟؟
خدایا تا کی باید هوش و شعورهای اداری تو شطرنج سیاست نه کیش و مات شن که خیالشون راحت شه نه وزیر شن که قدرت هر حرکتی رو داشته باشن نه اسبی که جرات پرش داشته باشن فقط در حد یه سرباز فدایی که تو صفوف اول ایستاده و هر بار باید با یه ساز برقصه و با اندک زمانی به بیرون گود انداخته شه...
ادم نباید هیچ جایی سر در بیاره و ببینه عمق ماجراها رو چرا که مدام ورد زبونش میشه "دلم میسوزد از باغی که میسوزد...
کجایی فایول عزیز ببینی که تو کشور ما تمام نظریه های مهم مدیریتی و سازمانی جنابعالی رو به تاراج بردند اون هم از نوع جهان سومی های اصل...جایی که مقتدر ترین و متفکرترین آدمو برا اعمال نشدن حقوق بازنشستگی اون در سمت مدیر ارشد بردن گوشه ی زمین و یک سال بی بهره بودن از این مغز متفکرو دارن برا یه خورده بالا و پایین شدن حقوقش به جون میخرن...و کی باید تاوان این خساراتو پس بده الله اعلم؟؟؟؟
متاسفم...
کاش آدم همیشه دوسالش باشه...
و تمام زندگیش لبخند و محبت پدر و مادرش باشه...
اونوقت با یکی دونفر طرفه...دوتا آدم بی ریا که دارن برا رشدت جونشونو میذارن...
واقعا دلم میسوزد از باغی که میسوزد...
آتش بگیر تا که بفهمی چه می کشم
احساس سوختن به تماشا نمی شود
امشب دل سنگ کوچه ها می گرید
یک شهرخموش و بیصدا می گرید
تشییع جنازه غریب زهراست
تابوت بحال مرتضی می گرید
خداوند به رسول گرامیش فرمود:
اگر علی را نیافریده بودم برای دخترت فاطمه از اولین و آخرین،
نظیر و همتا و هم شأنی نبود.
...عالم فدک فاطمه است...
ببینید آقای رئیس!!!با نهایت احترامی که برای شما قائلم ولی لازم به تذکر است که در تمامی سخنرانی ها ـ نشستها ـ سمینارها و ... هدف بررسی مسائل و معظلات در تمام کشور است و مسائل در سطح کلان بررسی می شود و دنبال راه حل برای باز کردن گره این مشکلات هستند و مجموعه ی شما هم جزء کوچکی از این مجموعه ها و سازمانهای مشکل دار کشور است.
حالا چرا شما اینقدر جبهه گیری میکنید و حساسیت نشا میدهید ما مانده ایم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ببیید دوست عزیز اینقدر کوته بین نباشید و سعی کنید مسائل را با دید گسترده تری بنگرید و آن هم یک دید رئال که در جهت پیشرفت مشکلات را حل کند!!!!!!!
شما به جای همکاری فقط سنگ جلوی پای ما می اندازید و دلیل این کارتان را نمیفهمیم ما که نه در مورد سازمان و نه شخص خاص صحبت کرده ایم و مثالها هم در موارد متفاوت و سوژه های متفاوت برای تفهیم بقیه بوده است اما چرا شما بدبین هستید و فقط فکر میکنید هدف مجموعه شمائید؟
از یک رئیس بعید است اعلام جنگ نماید آن هم به قول خودش یک مشت بچه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قبول ما بچه و شما دو برابر ما سن دارید پس چرا مدام پاپیچ این بچه ها میشوید بگذارید راحت شیرشان را بخورند و گریه نکنند و شما و امثال شما را اذیت نکنند.
باور کنید همین تفکرات بدبینانه و غیر منطقی شما اجازه حل مشکلات را نخواهد داد اما آقای رئیس ما نمیتوانیم به خاطر بدبینی و نارضایتی شما تحقیقات و جلسات و صحبتهای گره گشا را کنسل کنیم!!!
ببیید آقای رئیس شما یک روز بچه ها را تحقیر میکردید و با خنده میگفتید آخر بچه های حسابداری و کشاورزی و کامپیوتر چه ربطی به این مسائل دارند که نظر میدهند و ابراز وجود میکنند بنشینید پشت حساب و کتاب و کامپیوتر و حواستان به بیل و کلنگ و باغداریتون باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟(امیدوارم یادتون باشه) و با تمسخر اجازه به بچه ها نمیدادین به کاراشو برسن اما ایندفعه یادتون باشه که ما نه بیل و کلنگی هستیم نه حسابداری و به قول شما قارقارک و کامپیوتر؟؟؟؟؟جلسات پرسش و پاسخ رو شما موظفید تشریف بیارید و بهانه های مختلف را کنار بگذارید...تمامی مدیران و مسئولان در این حیطه ها باید حضور داشته باشند تا مشکلات و معضلات بررسی بشه امیدوارم اینو درک کنید!!!!و برای بقیه پاپوش درست نکنید لطفا؟؟؟
اینو هم حواستون باشه به قول خودتون بچه های باغداری و کیبورد و مانیتور نیستیم که با تحقیر کنفشون کنید خودتون هم میدونید که اونقدر به ریز و درشت مسائل مثلا تخصصی شما تسلط داریم که با سه تا مثال و صحبت از میز ریاست پایینتون بیاریم فقط خواستم اعلام کنم به شما و نوچه هاتون که اگر سکوت کردیم به حرمت بعضی ادمای محترم اطرافتونه فکر نکنید هر حرف و برخوردی که دوست داشته باشید میتونین انجام بدین!!!
فقط اگر یک بار دیگه دنبال کفشهای من باشید مطمئن باشید به راحتی پا تو چکمه های شما میره و اگر دست از زیراب زنی هاتون برندارین شخصا وارد عمل می شم...خودتون هم میدونید خیلی صبور بودم و حریمارو حفظ کردم اما جایی که پای مشکلات کشورم درمیون باشه پدرم رو هم در صورت کم کاری توبیخ خواهم کرد
در ضمن در صحبتاتون احترام خانواده شهدا رو داشته باشین...شما ها به پدراتون مینازید اما دریغ از درک شرایط اونی که تو اتاق بغلیتون نشسته و آرزوی با پدر بودن برای همیشه به دلش مونده و خواهد ماند و الان جنابعالی پست و مقامت خیلی بیشتر از اونه که تمام سرمایشو برای آرامش شما تقدیم این کشور کرد تا شماها حالا با تمسخر بهشو نیش و کنایه بزنید...
کمی به خودتون بیاید و واقع بین باشید...
امیدوارم یا خودتون بخونید یا نوچه ها با کمترین سانسور به گوش شما برسونند...
از طرف همونی که تو جمع موی دماغ خوندینش و نوچه هاتون خندیدن...
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
رود آنجا که می یافتند کولی های جادو گیسوی شب را
همان جا ها که شب ها در رواق کهکشان ها خود می سوزند
همان جاها که اختر ها به بام قصر ها مشعل می افروزند
همان جاها که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند
همان جا ها که پشت پرده شب دختر خورشید فردا را می آرایند
همین فردای افسون ریز رویایی همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازش هاست همین فردا همین فردا
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد زمان در بستر شب خواب و بیدار است
سیاهی تار می بندد چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
دل بی تاب و بی آرام من از شوق لبریز است به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که می خندی و می آیی نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید...
(فریدون مشیری)
تقدیم به نفس زندگیم...ش
پ.ن)خدایا این بهار بهار سرنوشت ساز و حساسیه...خودت کمک کن و همه چیو مثل همیشه از روی لطف و کرمت پیش ببر...آمین...
گاهی وقتا کار چند روزه رو که داری با آرامش و سر فرصت انجام میدی یه دفعه یکی دو شبه با اصرار بخوان از ادم خسته کننده میشه خیلی ولی خدا رو شکر تموم شد...
سر ظهر بود با دلبندش اومدن دنبالم منو برد همون رستوران سنتی که همیشه دوست داشتم...ولی چرا پنج شنبه در حالی که فرداش مناسبتش برا من مهم بود بعد متوجه شدم فرداش صبح و عصر امتحان داره و پیش خودش احتمال داده شاید نتونیم بریم...خیلی خوشحال شدم از محبتش طوری که تمام خستگی هام از تنم ریخت و بشاش شدم...ابزار کارمم که خیلی احتیاجش داشتم به عنوان کادو مناسبتی خریده بود...
خوشم میاد هی سرک میکشه که ببینه چی مینویسم چون میدونست برا فردا حتما یه چیزی مینویسم تصمیم گرفتم تمام خاطراتی که تو بلاگ ثبت کردم همه رو پرینت بگیرم و مثل یه دفتر بردارم...
نمیدونم اسم نغمه های پرواز و ذخایر انقلاب قشنگن یا نه؟ولی خوب دیگه انتخاب شدن و تمومه...
هفته ی دیگه تو یه نشست بین چندین فعال فرهنگی و اساتید فرهنگی میخام از بهشت گمشدم یعنی استانم دفاع کنم مخصوصا حوزه ی گردشگری ولی کاش صدام به مسئولای استانم هم می رسید...
سمانه جان کاش میفهمیدی دخالت من تو این جریان خصوصی صحیح نبود و برا همین دخالت نکردم باور کن ما همینطوریش حرفامون و نوشته هامونو بد و به قول دوستان جهت داره حالا تصور کن تو این جریان میترکوند...ناراحت نباش عزیزم خدا خودش بزرگه گلم هواتو داره
میدونم اول صبح قبل از رفتن به امتحان و یا بعدش میای کامل میخونی اما خداییش تو کار و سرشلوغی یکی دو شبم خیلی کمکم کردی...محبتاتو فراموش نمیکنم...فرداشبم هر جا دوست داشتی فرقی نداره حق انتخابو میدم به خودت فرمون دست خودت...امیدوارم فردا موفق شی از بابت همه چی ممنون...
قول میدم یه جورایی بپذیرم شرایطو برا اونی که خیلی دوستش داری فقط به خاطر تو تحمل میکنیم بی خیال دنیا...مهم ارامشیه که در کنار شماها دارم.
امیدوارم طراحی پوستر قشنگ دربیاد...
اینو هم یادداشت کنم شاید بعدا بخونم و خاطره باشه برام ساعت یک و ده دقیه بامداد تازه علی تماس گرفت به مناسبت فردا و کلی خندید و ش و ع که فردا دوتاشون امتحان دارن از خواب پریدن و شاکی بودن ولی به رو خودشون نیاوردن...
دوستتون دارم
BOFVD
بعدا نوشت:
مطلبی که برادر وحید تو وبلاگش برای منو نوید نوشت شاید بیشتر از هر کادویی برام ارزش داشت
یک دنیا سپاسگزار به خاطر توجهت...محبتتو فراموش نمیکنم.
بعدا نوشت ۲
مطلب نوید هم که زده تو بلاگش منو شرمنده کرد و برام یه دنیا ارزش داره از بابت خوبیهاتون ممنونم.
یادمه سال اول دبیرستان یه دفتر برداشتمو از مغازه مطهری شهرمون عکسای شهیدارو میگرفتمو میچسپندم و با ذوق خودم یه سری جملات هم یادداشت می کردم اگه اشتباه نکنم اسم فروشندش البرز بود از فامیلای مژگان...میدونست اول سراغ عکسای جدید مرتضی رو میگیرم بعد بقیه رو...نمیدونم شاید قیافشو دوست داشتم یا یه مظلومیت خاصی تو نگاش بود؟
بعضی مواقع آدم بی دلیل یه حس خوب پیدا میکنه نسبت به بعضی چیزا که خودش هم توش میمونه؟مثل اسم شلمچه که همیشه عاشقش بودم...یادمه سال ۸۰ بود رفته بودم شلمچه...حال و هوای خاصی داشت از اون تاریخ به بعد شیفته ی شلمچه شدم...اشکهام امونمو بریده بود...یک سال قبلش که برا اولین بار رفته بودم شلمچه عمو رحمان کودکیم بهم گفت شاید تمام این جاهایی که تو آروم داری پا میذاری جوونایی بودن که با لب تشنه شهید شدن...خیلی برام تعریف کرد و منم خیلی تحت تاثیر قرار گرفته بودم...وفتی برگشتم دلم برا فضای روحانیش تنگ میشد سال ۸۰ که برا دومین بار رفتم شلمچه یه حس و حال دیگه شدیدتر از سال گذشتش برام داشت...یه بنده خدایی که داشت اونجا بلند صحبت میکرد حرفاش خیلی بهم آرامش داد انگار اونجا حضور داشت و خیلی از بچه ها کنارش شهید شده بودن.یادمه یه گوشه ای تکیه داده بودمو نشسته بودم تو فضای خاص خودم...یکی از دوستان بهم گفت قیافت مثل ادمایی میمونه که عاشق شدن و در انتظار معشوقن؟لبخندی زدم و گفتم در این خاک مقدس خدا رو قسم میدم اگه یه روزی قراره عاشق شم یکیو از جنس ادمایی که تو این خاک جان دادنو برام انتخاب کنه کسی که ایمان داشته باشه و خدا تو زندگیش پررنگ باشه تا با آرامش زندگی کنم و نخاد با حلال و حروم و نگاههای کثیف و ریا و خیانت و شراب و عدم انسانیت طرفم دست و پنجه نرم کنم...یادمه با تمام وجود اینو از خدا خواستم طوری که اون بنده خدا متعجب بهم نگاه کرد و با عطسه اش به اعتقاد خودش گفت خدا تایید کرد و مطمئن باش همین میشه که گفتی...و خیلی زیاد طول نکشید که زندگیم به دور از تصورات خودم و تو شرایطی که اصلا خوابشوهم نمیدیدم یه جورایی با شلمجه گره زده شد و همیشه از این گره خوشحالم و شاید تنها گرهی بود که تو زندگیم مشتاق کور بودن و باز نشدنش هستم...
دوست داشتم تعطیلات بریم اما شرایط جوی اجازه نداد ولی برام جالب بود وقت برگشتن سید ناصر برام پیامکی فرستاد و نوشته بود سال نو مبارک امروز شلمچه بودم و خیلی ازت یاد کردم...نمیدونم چرا اونجا ازم یاد کرده بود ولی برام جالب بود و بغضمو بیشتر کرد...
دیروز هم یه آدم مهربون کلی از شلمچه گفت و فکه و آوینی...
خیلی از مهربونیهای مرتضاش میگفت...دلم گرفت و یه سوالی ازش پرسیدم نیم خندی زد و گفت توان درکشو داری جوابتو بدم...سکوت کردم و چشامو از نگاش دزدیدم...اونم سکوت کرد...
یاد درس نظریات ارتباطات جمعی و استاد عزیزم چند ترم گذشته افتادم که میگفت تیغ شلاق سکوت از هزار گفتمان و سخنرانی برنده تر و تیزتره...
و سکوتش هزاران هزار معنا داشت و فهمیدم معنایش را...

بیا باران !
که امشب دست نامردان به خون شیعه رنگین است!
و شاید شیعگی در عصر این ، دیوان خون آشام
چو زنجیری به روی لاشه هاشان،سفت و سنگین است.
و میدانند که امشب ، رعشه ی پاهایشان از سایه ی حق است
و اِرحَل ها به روی شانه هاشان ، سخت و ننگین است.
بیا باران !
بیاور مژده ی میعاد مهدی را
که امشب عالمی، از فصل او دلخون و غمگین است.
شهادت بی بی دو عالم حضرت فاطمه ی زهرا (س) بر تمامی دوستدارانش تسلیت باد
سال خوبی بود شروع خوبی داشت همه خوشحال بودند
اما گاهی دلم شور میزد بی دلیل و بدون هیچ بهانه ای...
همیشه به دلم ایمان داشتم اما این بار محکمتر شدم
وقتی بهم میگفتن یا دوازدهم یا سیزدهم ده دوازده تا خانواده با هم میریم
زیارت جدی که عاشقانه مشتاقش بودم
یه چیزی ته دلم میگفت هماهنگ نمیشه با هم برن؟ خودت برو فرصتو از دست نده؟
خودمون بدون هیچ همراهی تو هوای بارونی شدید
رفتیمو و آرامش عجیبی بهم دست داد
اما دلم دروغ نمیگفت؟؟؟تو همون تاریخ زن غریب و جوانی رفیق خانه اش پر کشید
باورم نمیشد کسی که دو سه ساعت قبلش مهمون خونش بودم
بدون هیچ زمینه سازی برا همیشه ترکت کنه؟؟؟
دلم به اندازه ی تمام دنیا گرفت و اینکه چقدر دنیا بی ارزشه...
اونکه رفت رفت منتها دلم برا طفلی میسوزه که تا قیامت اسم بابا رو با
مظلومیت چشمانش با هزاران سوال مبهم کودکانه حتی با خودش
یدک هم نمیکشه چرا که روزگار مجالش نداد!!!
عزیزم با تمام وجود در غم رفیق زندگیت شریک خواهم بود
هر چند حتی تصور یک هزارم ثانیه جای تو بودن برایم غیر ممکن بود
اما اگر ادعا نباشه با تمام وجود اشکات دلمو شکسته...
خوب به یاد دارم نوروز ۷۶ را،هوای بارانی را،لباس عروسی ات را،فریده را،
گریه های بقیه را،اما دلمان شاد بود و گریه هامان برای دلتنگی ات بود
اما بیشتر از نوروز ۷۶،نوروز ۹۱ را به یاد دارم و باز هم همان هوای بارانی
با اندک فاصله ی مکانی از آنجا،اما این بار گریه های همه مان متفاوت بود
آن روز زیر باران تو را با لباس سفید بدرقه کردیم اما این بار به بدرقه ی
رفیقت با همان لباس سفید آمدیم؟سینه ام از این میسوزد که آن روز
تو لبخندی ملیح بر لبانت نقش بسته بود اما حالا رمقی برای اشک ریختن هم نداشتی
کاش مکالمات آن شب کذایی بینمان رد و بدل نمیشد
خنده ی آن شبت و مهمان پذیری رفیقت چند ساعت قبل از مرگ برایم عذاب آور است
کاش نمی آمدم...کاش پایم می شکست...کاش نمی آمدم...
جمله ای که در اوج ناتوانی و بی رمقی وقتی دستتاتو گرفته بودم
زمزمه میکردی داره منو میکشه ولی هیچ کاری جز دعا ازم ساخته نیست.
دوستت دارم مهربان زجرکشیده ام
دوست داشتن از عشق برتر است. عشق یك جوشش كور است• و پیوندی از سر نابینایی .اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت ، روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند ، بی ارزش است• و دوست داشتن از از روح طلوع می كند و تا آنجا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز با آن اوج می گیرد .
عشق یك فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یك صداقت• راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در، دریا شنا كردن.
عشق بینایی میگیرد و دوست داشتن بینایی می دهد.
عشق خشن است و شدید و در عین حال نامطمئن ، و دوست داشتن لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار از اطمینان.
در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است كه ((هواداران كویش را چو خان خویش دارند ))
حسد شاخصه عشق است ، چه عشق معشوق را خویش می بیند و همواره در اضطراب است كه دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور است .و دوست داشتن ، ایمان است و ایمان یك روح مطلق است، یك ابدیت بی مرز است از جنس این عالم نیست .
عشق رو به جانب خود دارد و دوست داشتن رو به جانب دوست . دوست داشتن از عشق برتر است و من ، هرگز ، خودم را تا سطح بلندترین قله عشق های بلند ، پایین نخواهم آورد.براستی كه دوست داشتن فراتر از هر چیز است
دکتر شریعتی...
دوستت دارم...
تقدیم به تو نازنینمان...
سالروز پروازت مبارک باد...
دو روز پیش که خانه ات را غبار روبی کردیم و بر آن سبزه گذاشتیم
با تمام وجود زنده بودن و گرمای محبتت را احساس کردیم...
دوستت داریم...
بعدا نوشت:آخرین مطالب و گفتگوی اختصاصی و آخرین پیامکهای سال ۹۰ ارسال شد
چقدر زود تموم شد ولی سال خوب و پر برکتی بود...دوستش داشتم
امیدوارم همه سال خوب و خوشیو پیش رو داشته باشن...
امروز طبق عهدی که ده سال پیش تو معراج بستیم عمل کردم ولی فقط منو مژگان یادمون بود !!!
چقدر روزگار بی وفاست و یا به قول یه بنده خدا اینقدر مشکلات زیاد شده
که توقع نداشته باشین عهد ده دسال پیش یاد کسی مونده باشه...
سال خوب و خوشی رو برای همه ی مهربانان ایلم آرزومندم...
بدرود